X
تبلیغات
پند مندی - ذکر حسن بصری یکی از عارفان بزرگ و پند هایی از او


























پند مندی

سخنان ارزشمند و پند هایی از عارفان و بزرگان و راههايی براي آرامش

ذکر حسن بصری رحمة الله عليه
آن پروده نبوت ، آن خو کرده فتوت ، آن کعبه عمل و علم ، آن خلاصه ورع و حلم ، آن سبق برده به صاحب صدری ، صدر سنت ، حسن بصری رضی الله عنه ، مناقب او بسيار است و محامد او بی شمار است . صاحب علم و معامله بود ، و دايم خوب و حزن حق او را فراگرفته بود و مادر او از موالی ام سلمه بود . چون مادرش به کاری مشغول شدی حسن در گريه آمدی. ام سلمه رضی الله عنها پستان در دهانش نهادی تا او بمکيدی . قطره ای چند شير پديد آمدی . چندان هزار برکات که حق ازو پديد آورد ، همه از اثر شير ام سلمه بود .
نقل است که حسن طفل بود ، يک روز از کوزه پيغامبر عليه السلام آب خورد ، در خانه ام سلمه .پيغامبر گفت :اين آب که خورد ؟
گفتند :حسن . گفت :چندان که از اين آب خورد علم من به او سرايت کند .
نقل است که روزی پيغامبر عليه السلام به خانه ام سلمه درآمد ، حسن را در کنار وی نهادند . پيغامبر عليه السلام بدو دعا کرد . هرچه يافت از برکات دعای او يافت .
نقل است که چون حسن در وجود آمد او را پيش عمر آوردند . گفت :سموه حسنا فانه حسن الوجه. او را نام «حسن »کنيد که نيکوروی است .
ام سلمه رضی الله عنها پرورش و تعهد او قبول کرد ، به حکم شفقتی که بر وی شيرش پديد آمد تا پيوسته می گفتی :اللهم اجعله اماما يقتدی به . خداوندا ! او را مقتدای خلق گردان . تا چنان شد که صد و سی تن را از صحابه دريافته بود و هفتاد بدری را يافته ، و ارادات او به علی بوده است رضی الله عنهما ، و در علوم رجوع باز او کرده است و طريقت ازو گرفت ، و ابتدای توبه او آن بود که او گوهر فروش بود . او را الحسن اللولوئی گفتندی ، تجارت روم کردی ، و با اميران و وزيران قيصد ستد و داد کردی رضی الله عنه . وقتی به روم شد و نزديک وزير رفت و ساعتی سخن گفت وزير گفت :ما به جايی خواهيم شد اگر موافقت کنی .
گفت :حکم تراست ، موافقت می کنم .
بفرمود تا اسبی برای حسن بياوردند تا با وزير بنشست وبرفتند . چون به صحرا رسيدند حسن خيمه ای ديد از ديبای رومی زده با طناب ابريشم و ميخهای زرين در زمين محکم کرده . حسن به يکسو بايستاد و آنگاه سپاهی چند گران بيرون آمدند . همه آلت حرب پوشيده ، گرد آن خيمه درگشتند و چيزی بگفتند و برفتند . آنگاه فيلسوفان و دبيران - قرب چهارصد - در رسيدند . گرد آن خيمه درگشتند و چيزی بگفتند و برفتند . بعد از آن سيصد از پيران نورانی با محاسنهای سفيد روی به خيمه نهادند و گرد آن خيمه درگشتند و چيزی بگفتند و برفتند . پس از آن کنيزکان ماهروی - زيادت از دويست - هر يکی طبقی از زر و سيم و جواهر برگرفته گرد خيمه بگشتند و چيزی بگفتند  و برفتند . آنگاه قيصر و وزير جنگ در خيمه شدند و بيرون آمدند و برفتند .
حسن گفت :من متحير و عجب بماندم . با خود اين چه حالست ، چون فرود آمديم من از او پرسيدم . گفت قيصر روم را پسری بود که ممکن نبود به جمال او آدميی ، و در انواع علوم کامل و در ميدان مردانگی بی نظير . و پدر عاشق او ، به صدهزار دل ، ناگاه بيمار شد  و جمله اطبای حاذق در معالجه او عاجز آمدند . عاقبت وفات کرد . درآن خيمه به گور کردند . هر سال يکبار به زيارت او بيرون شوند . اول سپاهی بی قياس گرد خيمه در گردند و گويند :ای ملک زاده ! ما از اين حال که تو را پيش آمدست اگر به جنگ راست شدی ما همه جانها فدا کرديمی تا تورا باز ستدمانی . اما اين حال که تو را پيش آمدست از دست کسی است که با او به هيچ روی کارزار نمی توانيم کرد ، و مبارزت نتوان کرد .
اين گويند و بازگردند . آنگاه فيلسوفان و دبيران پيش روند و گويند :اين حال کسی کرده است که به دانش و فيلسوفی و علم و خلده شناسی بااو هيچ نتوان کرد که همه حکمای عالم در پيش او عاجزاند و همه عالمان در جنب علم او جاهل ، و اگر نه تدبيرها کرديمی و سخنها گفتيمی که در آفرينش همه عاجز از آن شدندی .
اين گويند و بازگردند . آنگاه پيران به حرمت به شکوه پيش روند و گويند :ای پادشاه ! اين حال که تو را پيش آمده است اگر به شفات پيران راست آمدی ما همه شفاعت و زاری کرديمی وتو را آنجا نگذاشتيمی . اما اين حال تو را از کسی پيش آمده است که شفاعت هيچ بنده سود ندارد .
اين بگويند و بروند . آنگاه آن کنيزکان ماهروی با طبقهای زر و جواهر پيش روند و گرد خيمه بگردند و گويند :ای قيصر زاده ! ما اين حال که تو را پيش آمده است اگر به مال و جمال راست آمدی ما همه خود را فدا کرديمی و مالهای عظيم بداديمی و تو را نگذاشتيمی اما اين حال تو را از کسی پيش آمده است که آنجا مال و جمال را اثری نيست .
اين گويند و بازگردند . پس قيصر با وزير بزرگ در خيمه رود و گويد :
بدان ای چشم و چراغ پدر ، و ای ميوه دل پدر ، و ای جگرگوشه پدر به دست پدر چيست ؟ پد برای تو لشکر گران آورد و فيلسوفان و پيران و شفيعان و رای زنان آورد و صاحب جمالان و مال و نعمتهای الوان آورد و خود بيامد . اگر بدين همه کاری برآمدی پدر هر چه بتوانستی کرد بجای آوردی اما اين حال از کسی پيش آمده است که پدر با اين همه کار و بار و لشکر و حشم و نعمت و مال و خزينه در پيش او عاجز است . سلام بر تو باد تا سال ديگر.
اين بگويد و باز گردد . اين سخن بر دل حسن چنان کار کرد که دلش از کار برفت . در حال تدبير بازگشتن کرد و سوی بصره آمد و سوگند خورد که نيز در دنيا نخندد تا عاقبت کارش معلوم نشود و چنان خويشتن را در انواع مجاهده و عبادت افگند که در عهد او کس را ممکن بالای آن رياضت کشيدن نبود. تا رياضت به جايی رسيد که گفتند هفتاد سال طهارت او در طهارت جای باطل می شد و در عزلت چنان شد که اميد از جمله خلق بريده کرد تا لاجرم از جمله از جمله با سرآمد چنانکه يک روز يکی در جمعی برپای خاست و گفت :
حسن مهتر وبهتر ما چراست ؟
بزرگی حاضر بود . گفت :از جهت آنکه امروز جمله خلايق را به علم او حاجت است و او به يک جوبه خلق محتاج نيست . همه در دين بدو حاجتمندند و او در دنيا از همه فارغ است . مهتری و بهتری اينجا بود .
درهفته يکبار مجلس وعظ گفتی و هرباری که به منبر برآمدی چو رابعه را نديدی مجلس به ترک گرفتی و فرو آمدی . گفتند :ای خواجه ! چندين محتشمان و خواجگان و بزرگان آمدند اگر پيرزنی مقنعه داری نيايد چه باشد ؟
او گفتی :آری شربتی که ما از برای حوصله پيران ساخته باشيم در سينه موران نتوانيم ريخت .
و هر گاه که مجلس گرم شدی روی به رابعه کردی که ای در گليم پوشيده . هذا من حمرات قلبک يا سيده . اين همه گرمی از يک اخگر دل توست . او را سوال کردند که :جمعی بدين انبوهی که در پای منبر تو می نشينند دانيم که شاد شوی .
گفت : ما به کثرت جمع شاد نشويم ولکين اگر يک درويش حاضر بود دل ما شاد شود .
باز پرسيدند :مسلمانی چيست و مسلمان کيست ؟ گفت :مسلمانی در کتابهاست و مسلمانان در زير خاک اند.
از او پرسيدند :اصل دين چيست ؟
فقال الورع .
گفتند :آن چيست که ورع را تباه کند ؟
فقال الطمع .
و پرسيدند جنات عدن چيست ؟
گفت :کوشکی است از زر . در او نيايد الا پيغامبری يا صديقی يا شهيدی يا سلطانی عادل .
و پرسيدند :طبيبی که بيمار بود ديگران را معالجه چون کند ؟
گفت :تو نخست خود را علاج کن ، آنگاه ديگران را .
گفت :سخن من بشنويد که علم من شما را سود دارد ، و عمل من شما را زيان ندارد .
و پرسيدند :يا شيخ ! دلهای ما خفته است که سخن تو در دلهای ما اثر نمی کند . چه کنيم ؟
گفت :کاشکی خفته بودی که خفته را بجنبانی بيدار گردد . دلهای شما مرده است که هرچند می جنبانی بيدار نمی گردد .
پرسيدند :قومی اند که در سخن ما را چندان می ترسانند که دل ما از خوف پاره شود . اين روا بود ؟
گفت :امروز با قومی صحبت داريد که شما را بترسانند و فردا ايمن باشيد بهتر که صحبت با قومی داريد که شما را ايمن کنند وفردا به خوف اندر رسيد .
گفتند :قومی به مجلس تو می آيند و سخنهای تو ياد می گيرند تا برآن اعتراض کنند و عيب آن می جويند .
گفت :من خويشتن را ديده ام که طمع فردوس اعلی و مجاورة حق تعالی می کند و هرگز طمع سلامت از مردمان نکند که آفريدگار ايشان از زبان ايشان سلامت نمی يابد .
گفتند :کسی می گويد که خلق را دعوت مکنيد تا پيش خود را پاک نکنيد .
گفت :شيطان در آرزوی هيچ نيست مگر در آنکه اين کلمه در دل ما آراسته کند تا در امر معروف و نهی منکر بسته آيد .
گفتند :مومن حسد کند .
گفت :برادران يوسف را عليه السلام فراموش کرديد ، ولکن چو رنجی از سينه بيرون نيفگنيد زيان ندارد .
حسن مريدی داشت که هرگاه آيتی که هرگاه آيتی از قرآن بشنودی خويشتن را بر زمين زدی . يکبار بدو گفت :ای مرد اگر اينچه می کنی توانی که نکنی ، پی اتش نيستی درمعامله جمله عمر خود زدی.و اگر نتوانی که نکنی ما را به ده منزل از پس پشت بگذاشتی .
پس گفت :الصعقه من الشيطان . هر که بانگی از او برآيد آن نيست الا از شيطان و اينجا حاکم غالب کرده است که نه همه جايی چنين بود و شرح اين خود او گفته است. يعنی تواند که آن باطل کند و آن صعقه از او پديد آيد از شيطان است .
يک روز مجلس می داشت .حجاج درآمد با لشکريان بسيار و تيغهای کشيده . بزرگی حاضر بود گفت :امروز حسن را بيازماييم که هنگام آزمايش است .
حجاج بنشست . حسن يک ذره بدو ننگريد و از آن سخن که می گفت بنگرديد ، تا مجلس تمام کرد . آن بزرگ دين گفت : حسن حسن است آخر .
حجاج خويشتن آنجا افگند که حسن بود و بازوش بگرفت و گفت :انظروا الی الرجل. اگر می خواهيد که مردی را ببينيد در حسن نگريد .
حجاج را به خواب ديدند ، در عرصات قيامت افتاده و گفتند :چه می طلبی ؟
گفت :آن می طلبم که موحدان طلبند .
و اين از آن بود که در حالت نزع می گفته بود خداوندا بدين مشتی تنگ حوصله نمی که غفارم و اکرم الاکرمين ام . که همه يک دل و يک زبان اند که مرا فروخواهی برد ، مرا به ستيزه ايشان برآور و بديشان نمای که فعال لما يريد منم .
اين سخن حسن را برگفتند . گفت :بدان ماند که اين خبيث به طراری ، آخرت نيز بخواهد برد .
نقل است که مرتضی رضی الله عنه به بصره درآمد - مهار اشتر بر ميان بسته - و سه روز بيش درنگ نکرد . جمله منبرها بفرمود تا بشکستند و مذکران را منع کردند . به مجلس حسن درآمد .حسن سخن می گفت .پرسيد :تو عالمی يا متعلم .
گفت :هيچ کدام .سخنی از پيغامبر به من رسيده است . باز می گويم . مرتضی رضوان الله عليه او را منع نکرد و گفت :اين جوان شايسته سخن است .
پس برفت . حسن به فراست بدانست که او کيست . از منبر فرود آمد . از پی او دوان شد تا در او رسيد . دامنش بگرفت. گفت :ا زبهر الله وضو ساختن در من آموز .
جايی است که آن را باب الطشت گويند . طشت آوردند تا وضو در حسن آموخت و برفت .
يکبار در بصره خشکسالی افتاد . دويست هزار خلق برفتند و منبری بنهادند و حسن را بر منبر فرستادند تا دعايی گويد . حسن گفت :می خواهيد تا باران بارد .
گفتند :بلی ! برای اين آمده ايم .
گفت :حسن را از بصره بيرون کنيد .
و چندان خوف بر او غالب بوده است که چنان نقل کرده آمد که چون نشسته بودی ، گفتی در پيش جلاد نشسته است و هرگز کس لب او خندان نديدی . دردی عظيم داشته است .
نقل است که روزی يکی را ديد که می گريست . گفت :چرا می گريی ؟ مومنان که به شومی گناهان چندين سال در دوزخ بماند . گفت :ای کاش که حسن از آنها بودی که پس از چندين سال از دوزخ بيرون آوردندی .
نقل است که يک روز اين حديث می خواند :آخر من يخرج من النار رجل يقال له هناد . آخر کسی که از دوزخ بيرون آيد مردی بود نام او هناد .
حسن گفت :کاش من آن مرد بودمی .
يکی از ياران گفت :شبی حسن در خانه من می ناليد . گفتم اين ناله تو از چيست با چنين روزگاری که تو داری بدين آراستگی ؟ گفت :از آن می نالم و می گريم که نبايد بی علم و قصد حسن کاری رفته باشد يا قدمی به خطا برداشته يا سخنی به زبان آمده باشد برو که اکنون تو را بر درگاه ما قدری نماند . پس از اين هيچ چيز از تو نخواهيم پذيرفت.
نقل است که روزی بر در صومعه او کسی نشسته بود . حسن بر بام صومعه نماز می کرد . در سجده چندان بگريست که آب از ناودان فروچکيدن گرفت وبر جامه اين مرد افتاد . آن مرد در بزد . گفت :اين آب پاک هست يآ نه تا بشويم ؟
حسن گفت :بشوی که با آن نماز روا نبود که آب چشم عاصيان است .
نقل است که يکبار به جنازه ای رفت . چون مرده را در گور نهادند و خاک فرو کرده بودند ، حسن بر سر آن خاک بنشست و چندانی بدان خاک فرو پريست که خاک گل شد . پس گفت : ای مردمان ! اول و آخر لحد است . آخر دنيا گور است و اول آخرت نگری گور است که القبر اول منزل من منازل الاخرة.چه می نازيد به عالمی که اخرش اين است . يعنی گور ! و چون نمی ترسيد از عالمی که اولش اين است يعنی گور ! اول و آخر شما اين است اهل غفلت ! کار اول و آخر بسازيد . تا جماعتی که حاضر بودند چندان بگريستند که همه يک رنگ شدند .
نقل است که روزی به گورستان می گذشت - با جماعتی درويشان - بديشان گفت :در اين گورستان مردان اند که سر همت ايشان به بهشت فرو نمی آمده است ، لکن چندان حسرت با خاک ايشان تعبيه است که اگر ذره ای از آن حسرت بر اهل آسمان و زمين عرضه کنند همه از بيم فرو ريزند .
نقل است که در حال کودکی معصيتی بر حسن رفته بود هرگاه پيراهنی نو بدوختی آن گناه بر گريبان پيراهن نوشتی . پس چندان بگريستی که هوش از وی برفتی .
وقتی عمر عبدالعزيز رضی الله عنه به نزديک حسن نامه ای نوشت و در آن نامه گفت :مرا نصيحتی حن کوتاه چنانکه ياد دارم و اين امام خويش سازم .
حسن بر ظهر نامه نوشت :يا اميرالمومنين!چون خدای با تو است بيم از که داری و اگر خدای با تو نيست اميد به که داری .
وقتی ديگر حسن بدو نامه نوشت که :آن روز آمده گير که بازپسين کسی که مرگ بر وی نوشته اند بميرد و السلام .
او پاسخ داد : روزی آمده گير که دنيا و آخرت هرگز خود نبود .
وقتی ثابت بنانی رحمةالله عليه ، به حسن نامه ای نوشت که :می شنوم به حج خواهی رفت . می خواهم که در صحبت تو باشم .
پاسخ گفت :بگذار تا در ستر خدای زندگانی کنيم که با يکديگر بودن عيب يگديگر را ظاهر کند و يکديگر را دشمن گيريم .
نقل است که سعيد جبير را در نصيحت گفت :سه کار مکن ، يکی قدم بر بساط سلاطين منه ، اگر همه محض شفقت بود بر خلق  ؛ و دوم با هيچ سر پوشيده در خلوت منشين ، و اگر چه رابعه بود و تو او را کتاب خدای آموزی ؛ و سوم هرگز گوش خود عاريت مده امير را اگر چه در جه مردان مرد داری که از آفت خالی نبود و آخر الامر زخم خويش بزند .
مالک دينار گفت :از حسن پرسيدم :که عقوبت عالم چه باشد ؟
گفت :مردن دل .
گفتم :مرگ دل چيست ؟
گفت :حب دنيا .
بزرگی گفت :سحرگاهی به در مسجد حسن رفتم . به نماز . رد مسجد بسته بود و حسن درو ن مسجد دعا می کرد و قومی آمين می گفتند . صبر کردم تا روشنتر شد .دست بر در نهادم ، گشاده شد . در شدم ، حسن را ديدم - تنها - متحير شدم . چون  نماز بگزارديم ، قصه با وی بگفتم و گفتم :خدايرا مرا از اين کار آگاه کن .
گفت :با کسی مگوی ، هر شب آدينه پريان نزد من آيند و من با ايشان علم می گويم و دعا می کنم . ايشان آمين می گويند .
نقل است که چون حسن دعا کردی حبيب عجمی دامن برداشتی و گفتی :اجابت می بينم.
نقل است که بزرگی گفت :با حسن و جماعتی به حج می رفتم . در باديه تشنه شديم . به سر چاهی رسيديم ، دلو و رسن نديد م . حسن گفت :چون من در شروع نماز شوم ، شما آب خوريد . پس در نماز شد تا به سر آب شديم . آب سر چاه آمده بود . باز خورديم . يکی از اصحاب رکوه ای آب برداشت . آب به چاه فروشد .
چون حسن از نماز فارغ شد گفت :خدايرا استوار نداشتيد تا آب به چاه فرورفت .
پس از آنجا برفتيم . حسن در راه خرمايی بيافت ، به ما داد ، بخورديم . دانه ای زرين داشت.به مدينه برديم و از آن طعام خريديم و به صدقه داديم .
نقل است که ابو عمرو -امام القرا - قرآن تعليم کردی . ناگاه کودکی صاحب جمال بيامد که قرآن آموزد . ابو عمرو به نظر خيانت در وی نگريست . قرآن تمام از الف الحمد تا سين من الجنة والناس فراموش کرد . آتشی در وی افتاد و بی قرار شد و به نزديک حسن بصری رفت و حال با زگفت و زار بگريست . گفت :ای خواجه ! چنين کار پيش آمد ، و همه قرآن فراموش کردم .
حسن از آن کار اندوهگين شدو گفت :اکنون وقت حج است ، برو و حج بگذار. چون فارغ شوی به مسجد خيف رو که پيری بينی در محراب نشسته .وقت بر وی تباه مکن ، بگذار تا خالی شود . پس با او بگوی تا دعا کند .
بو عمرو همچنان کرد و در گوشه مسجد بنشست . پيری با هيبت ديد خلقی بگرد او نشسته چون زمانی برآمد مردی درآمد با جامه سفيد پاکيزه . خلق پيش او باز شدند ، و سلام کردند ، و سخن گفتند با يکديگر . چون وقت نماز شد آن مرد برفت و خلقی با وی برفتند . آن پير خالی ماند . ابو عمرو گفت :من پيش او رفتم و سلام کردم . گفتم :الله الله ، مرا فرياد رس! و حال بازگفتم . پير غمناک شد و به دنبال چشم در آسمان نگاه کرد . هنوز سر در پيش نياورده بود که قرآن بر من گشاده شد . بوعمرو گفت :من از شادی در پيش در پايش افتادم . پس گفت :تو را به من که نشان داد . گفتم :حسن حاجت باشد . پس گفت :حسن مارا رسوا کرد ، ما نيز او را رسوا کنيم . او پرده ما بدريد ، ما نيزپرده او بدريم . پس گفت :آن پير که ديدی با جامه سفيد که پس از نماز پيشين آمد و پيش از همه برفت و همه او را تعظيم کردند آن حسن بود . هر روز نماز پيشين به بصره کند ، و اينجا آيد ، و با ما سخن گويد ، ونماز ديگر به بصره رود . آنگاه گفت :هر که چون حسن امامی دارد دعا از ما چرا خواهد کرد ؟
نقل است که در عهد حسن مردی را اسبی به زيان آمد و آن مرد فروماند . حال خود با حسن بگفت . حسن آن اسب را از بهر جهاد به چهارصد درم از وی بخريد و سيم بداد . شبانه آن مرد مرغزاری در بهشت بخواب ديد و اسبی در آن مرغزار و چهارصد کره ، همه خنگ : پرسيد اين اسبان از آن کيست ؟
گفتند :به نام تو بود ، اکنون به نام حسن کردند .
چون بيدار شد پيش حسن آمد و گفت :ای امام ! بيع اقالت پديد کن که پشيمانم .
حسن گفت :برو که آن خواب که تو ديده ای من پيش از تو ديدم .
آن مرد ، غمگين بازگشت . شب ديگر حسن کوشکها ديد و منظرها به خواب . پرسيد :از آن کيست ؟
گفت :آن کسی را که بيع اقالت کند .
حسن بامداد آن مرد را طلب کرد و بيع اقالت کرد .
نقل است که همسايه ای داشت ، آتش پرست ، شمعون نام . بيمار شد و کارش به نزاع رسيد . حسن را گفتند :همسايه را درياب .
حسن به بالين او شد ، او را بديد ، از آتش و دود سياه شده گفت :بترس از خدای که همه عمر در ميان آتش و دود بسر برده ای . اسلام آر ، تا باشد که خدای بر تو رحمت کند .
شمعون گفت :مرا سه چيز از اسلام باز می دارد :يکی آنکه شما دنيا می نکوهيد وشب و روز دنيا می طلبيد ، دوم آنکه می گوييد مرگ حق است و هيچ ساختگی مرگ نمی کنيد ؛ سوم آنکه می گوييد ديدار حق ديدنی است ، و امروز همه آن می کنيد که خلاف رضای اوست .
حسن گفت :اين نشان آشنايان است . پس اگر مومنان چنين می کنند تو چه می گويی ؟ ايشان به يگانگی مقرند وتو عمر خود در آتش پرستی صرف کردی تو که هفتاد سال آتش پرستيده ای و من که نپرستيده ام ، هر دو را به دوزخ درآورند . تو را و مرا بسوزند و حق تو نگاه ندارد . اما خداوند من اگر خواهد آتش را زهره نبود که مويی بر تن من بسوزد ، زيرا که آتش مخلوق خدای است و مخلوق ، مامور باشد . اکنون تو هفتاد سال او را پرستيده ای بيا تا هر دو دست بر آتش نهيم تا ضعف آتش و قدرت خدای تعالی مشاهده کنی .
اين بگفت و دست در آتش نهاد و می داشت که يک ذره از وجود وی متغير نشد و نسوخت . شمعون چون چنين ديد متحير شد ، صبح آشنايی دميدن گرفت . حسن را گفت :مدت هفتاد سال است تا آتش را پرستيده ام . اکنون نفسی چند مانده است . تدبير من چيست ؟
گفت :آنکه مسلمان شوی .
شمعون گفت :اگر خطی بدهی که حق تعالی مرا عقوبت نکند ايمان آورم ، وليکن تا خط ندهی ايمان نياورم .
حسن خطی بنوشت . شمعون گفت :بفرمای تا عدول بصره گواهی نويسند بعد از آن بنوشتند . پس شمعون بسيار بگريست و اسلام آورد و حسن را وصيت کرد :که چون وفات کنم بفرمای تا بشويند ، و مرا به دست خود در خاک نه و اين خط در دست من نه که حجت من اين خط خواهد کرد .
اين وصيت کرد و کلمه شهادت بگفت و وفات کرد . او را بشستند و نماز کردند و دفن کردند و آن خط در دست من نه که حجت من اين خط خواهد بود .
اين وصيت کرد و کلمه شهادت بگفت و وفات کرد. او را بشستند و نماز کردند ودفن کردند و آن خط در دست او نهادند .
حسن آن شب از انديشه درخواب که اين چه بود که من کردم . من خود غرقه ام ، غرقه ای ديگر را چون دستگيرم ؟ مرا خود بر ملک خود هيچ دستی نيست ، بر ملک خدای چرا سجل کردم ؟
در اين انديشه در خواب رفت . شمعون را ديد -چون شمعی تابان - تاجی بر سر ، و حله ای در بر ، خندان در مرغزار بهشت خرامان .
حسن گفت :ای شمعون چگونه ای ؟
گفت : چه می پرسی ؟ چنين که می بينی . حق تعالی مرا در جوار خود فرود آورد به فضل خود وديدا خود نمود به کرم خود و آنچه از لطف در حق من فرمود ، در صف و عبارت نيايد . اکنون تو باری از ضمان خود برون آمدی . بستان اين خط خود که مرا پيش بدين حاجت نماند . گفت : خداوندا ! معلوم است که کار تو به علت نيست جز به محض فضل . بر در تو که زيان کند ؟ گبر هفتاد ساله را به يک کلمه به قرب خود راه دهی ، مومن هفتاد ساله را کی محروم کنی ؟
نقل است که چنان شکستگی داشت که در هر که نگريستی او را از خود بهتر داسنتی . روزی به کنار دجله می گذشت . سايهی ديد با قرابه ای ، و زنی پيش او نشسته و از آن فرابه می آشاميد . به خاطر حسن بگذشت که اين مرد از من بهترا ست .با زشرع حمله آورد که آخر از من بهتر نبود که بازنی نامحرم نشسته و از قرابه می آشامد ؟ او در اين خاطر بود که ناگاه کشتی يی گرانبار برسيد و هفت مرد در آن بودند ، و ناگاه درگشت و غرقه شد . آن سياه در رفت و شش تن را خلاص داد . پس روی به حسن کرد و گفت :برخيز اگر از من بهتری .من شش تن را نجات دادم . تو اين يک تن را خلاص ده ، ای امام مسلمانان ! در آن قرابه آب است و آن زن مادر من است . خواستم تا تو را بيازمايم تا تو به چشم ظاهر می بينی يا به چشم باطن . اکنون معلوم شد که به چشم ظاهر ديد ی.
حسن در پای او افتاد و عذر خواست و دانست که آن گماشته حق است پس گفت :ای سياه ! چنانکه ايشان را از دريا خلاص کردی مرا از دريای پندار خلاص ده .
سياه گفت :چشمت روشن باد !
بعد از آن چنان شد که البته خود را به از کسی ديگر ندانستی ، تا وقتی سگی ديد و گفت :الهی مرا بدين سگ برگير .
پرسيدند :تو بهتری يا سگ ؟
گفت :اگر از عذاب خدا خلاص يابم من بهتر باشم والا به عزت و جلال خدای که او از صد چون من به .
نقل است که حسن گفت :از سخن چهار کس عجب داشتم :کودکی و مستی و زنی . گفتند :چگونه ؟
گفت :روزی جامه از مخنثی که برو می گذشتم درکشيدم . گفت :خواجه حال ما هنوز پيدا نشده است . تو جامه از من برمدار که کارها در ثانی الحال خدای داند که چون شود ؛ و مستی را ديدم که در ميان وحل می رفت ، افتان و خيزان .فقلت له ثبت قدمک يا مسکين حتی لاتزل . گفتم قدم ثابت دار تا نيفتی . گفت :تو قدم ثابت کرده ای با اين همه دعوی ؟ اگر من بيفتم مستی باشم به گل آلوده ؛ برخيزم و بشويم . اين سهل باشد . اما از افتادن خود بترس . اين سخن در دلم عظيم اثر کرد و کودکی وقتی چراغی می برد و گفت :از کجا آورده ای اين روشنايی ؟ بادی در چراغ دميد و گفت :بگوی تا به کجا رفت اين روشنايی تا من بگويم از کجا آورده ام ؟ و عورتی روی برهنه و هر دو دست گشاده و چشم آلوده با جمالی عظيم از شوهر خود با من شکايت می کرد.گفتم :تاول روی پوش .گفت : من از دوستی مخلوق چنانم که عقل از من زايل شده است و اگر مرا خبر نمی کردی همچنين به بازار خواستم شد . تو بااين همه دعوی دردوستیاو چه بودی اگر تو ناپوشيدگی من نديدی ؟ مرا از اين عجب آمد .
نقل است که چون از منبر فرو آمدی تنی چند را از اين طايفه باز گرفتی و گفت یهاتو ا بنشر النور . بيايد تا نور نش رکنيم . روزی يکی نه از اهل اين حديث با ايشان همراه شد .حسن او را گفت :تا تو بازگردی .
نقل است که روزی ياران خود را گفت :شما ماننده ايد به اصحاب رسول عليه السلام .
ايشان شاد شدند . حسن گفت :به روی و به ريش ، نه به چيزی ديگر که اگر شما را بر آ ن قوم چشم افتادی همه در چشم شما ديوانه نمودندی واگر ايشان را بر سراير شما اطلاع افتادی يکی را از شما مسلمان نگفتندی ، که ايشان مقدمان بودند . بر اسبان رهوار رفتند چون مرغ پرنده و باد وزنده ، و ما بر خران پشت ريش مانده ايم .
نقل است که اعرابی پيش حسن آمد و از صبر سوال کرد . گفت :صبر بر دو گونه است . يکی بر بلا و مصيبت و يکی چيزها که حق تعالی ما را از آن نهی کرده است . و چنانکه حق صبر بود اعرابی را بيان کرد . اعرابی گفت :ما رايت ازهدمنک .
من زاهدتر از تو نديدم و صابرتر از تو نشنيدم .
حسن گفت :ای اعرابی ! زهد من به جمله از جهت ميل است و صبر من از جهت جزع.
اعرابی گفت :معنی اين سخن بگوی که اعتقاد من مشوش کردی .
گفت :صبر من در بلايا در طاعت ناطق است بر ترس من از آتش دوزخ و اين عين جزع بود و زهد من در دنيا رغبت است در آخرت و اين عين نصيبه طلبی است .
پس گفت :صبر آنکس قوی است که نصيبه خود از ميان برگيرد تا صبرش حق را بود نه ايمنی تن خود را از دوزخ و زهدش حق را بود نه وصول خود را به بهشت . و اين علامت اخلاص بود .
و گفت :مرد را علمی بايد نافع و عملی کامل و اخلاصی با وی و قناعتی بايد مشبع و صبری با وی . چون اين هر سه آمد از آن پس ندانم تا با وی چه کنند .
و گفت :گوسفند از آدمی آگاهتر است از آنکه بانگ شبان او را از چرا کردن باز دارد و آدمی را سخن خدای از مراد خويش باز نمی دارد .
و گفت :اگر کسی مرا به خمر خوردن خواند دوستر از آن دارم که به طلب دنيا خواند .
و گفت :معرفت آن است که در خود يک ذره خصومت نيابی .
و گفت :بهشت جاودانی بدين عمل روزی چند اندک نيست . به نيت نيکو است .
و گفت :اول که اهل بهشت به بهشت نگرند هفتصد هزار سال بيخود شوند . از بهر آنکه حق تعالی بر ايشان تجلی کند . اگر در جلالش نگرند مست هيبت شوند و اگر در جمالش نگرند غرق وحدت شوند .
و گفت :فکر آينه ای است که حسنات و سيئات تو بدو به تو نمايند .
و گفت :هرکه را سخن نه از سر حکمت است عين آفت است . و هر که را خاموشی نه از سرفکرت است آن برشهوت و غفلت است ، و هر نظر که نه از سر عبرت است آن همه لهو و زلت است .
و گفت :در تورات است که هر آدمی که قناعت کرد بی نياز شد ، و چون از خلق عزلت گرفت سلامت يافت ، و چون شهوت را زير پای آورد آزاد گشت ، و چون از حسد دست بداشت مودت ظاهر شد ، و چون روزی چند صبرکرد بر خورداری جاويد يافت .
و گفت :پيوسته اهل دل به خاموشی معاوت می کنند تا وقت یکه دلهای ايشان در نطق آيد پس از آن بر زبان سرايت کند .
و گفت :ورع سه مقام است يکی آنکه بنده سخن نگويد مگر به حق  ، خواه در خشم باش خواه راضی ، دوم آنکه اعضای خود را نگاه دارد از هر خشم خدای ، سوم آنکه قصد او در چيزی بود که خدای تعالی بدان راضی باشد .
و گفت :مثال ذره ای از ورع بهتر از هزار مثقال نماز و روزه .
و گفت :فاضلترين همه اعمال فکرت است و ورع .
و گفت :اگر بدانمی که در من نفاقی نيست از هرچه در روی زمين است دوست تر داشتمی .
و گفت :اختلاف ظاهر و باطن و دل و زبان از جمله نفاق است .
و گفت :هيچ مومن نبوده است از گذشتگان و نخواهد بود از آيندگان الا که برخود می لرزند که نبايد منافق باشيم .
و گفت :هر که گويد مومنم حقا که مومن نيست به يقين ، ولاتزکوا انفسکم هو اعلم بمن اتقی .
و گفت :مومن آن است که آهسته بود و چون حاجب الليل نبود ، يعنی چون کسی نبود که هرچه تواند کرد بکند ، هر چه به زبان آيد بگويد .
و گفت :سه کس را غيبت نيست :صاحب هوا را ، فاسق را ، و امام ظالم را .
و گفت :در کفارت غيبت استغفار بسنده است ، اگرچه بحلی نخواهی .
و گفت :مسکين ، فرزند آدم . راضی شده به سزايی که حلال آن را حساب است و حرام آن را عذاب .
و گفت :جان فرزند آدم ازدنيا مفارقت نکند الا به سه حسرت: يکی آنکه سير نشد از آنکه جمع کرده بود ، دوم آنکه در نيافته بود آکه اميد داشته بود  ؛ سوم آنکه زادی نيکو نساخت برای چنان راهی که پيش او آمد .
يکی گفت : فلان کس جان می کند .
گفت :چنين مگوی که او فتاد سال بود جان می کند اکنون از جان کند ن بازخواهد رست تا به کجا خواهد رسيد .
و گفت :نجات يافتند سبکباران ، هلاک شدند گرانباران .
و گفت :بيامرزاد خدای عزوجل قومی را که دنيا ايشان را وديعت بود ، وديعت را بازدادند و سبکبار برفتند .
و گفت :به نزديک من زيرک و دانا آن است که خراب کند دنيا را ، و بدان خرابی دنيا آخرت را بنياد کند ، و خراب نکند آخرت را ، بدان خرابی آخرت دنيا را بنياد نهد .
و گفت :هر که خدايرا شناخت او را دوست دارد ، و هرکه دنيا را شناخت او را دشمن دارد .
و گفت :هيچ ستوری به لگام سخت اوليتر از نفس تو نيست در دنيا .
و گفت :اگر خواهی دنيا را بينی که پس از تو چون خواهد بود بنگر که پس از مرگ ديگران چونست .
و گفت :به خدای که نپرستيدند بتان راالا به دوستی دنيا .
و گفت :کسانی که بيش از شما بوده اند قدر آن نامه دانسته اند که از حق به ايشان رسيد . به شب تامل کردندی ، و به روز کار بدان کردند ی . و شما درس کرديد و بدان عمل نکرديت . اعراب و حروف درست کرديد و بدان بارنامه دنيا می سازيت .
و گفت :به خدای که زر و سيم را هيچ کس عزيز ندارد که نه خدای او را خوار گرداند .
و گفت :هر احمقی که قومی را بيند که از پس او روان شوند ، به هيچ حال دل بر جای نماند .
و گفت :هرچه کسی را خواهی فرمود بايد که اول فرمانبردار باشی.
و گفت :هر که سخن مردمان پيش تو آرد سخن تو پيش ديگرن برد ، او را نه لايق صحبت باشد .
و گفت :برادران پيش ما عزيزاند که ايشان يار دين اند واهل و فرزند ، يار دنيا و خصم دين .
و گفت :هرچه بنده بر خود و مادر و پدر نفقه کند آن را حساب بود مگر طعامی که پيش دوستان و مهمانان نهد .
و گفت :هر نمازی که دل در وی حاضر نبود به عقوبت نزديکتر بود .
و گفتند :خشوع چيست ؟
گفت :بيمی که در دل ايستاده بود و دل آن را ملازم گرفته .
گفتند :مردی بيست سال است تا به نماز جماعت نيامده است ، و با کسی اختلاط نکرده ، و در گوشه ای نشسته است .
حسن پيش او رفت و گفت :چرا به نماز جماعت نيايی و اختلاط نکنی .
گفت :مرا معذور دارد که مشغولم .
گفت :به چه مشغولی ؟ گفت : هيچ نفس از من برنمی آيد که نه نعمتیی از حق به من رسد و نه معصيتی از من بدو . به شکر آن نعمت و به عذر آن معصيت مشغولم .
حسن گفت :همچنين باشد که تو بهترا زمنی .
پرسيدند : تو را هرگز وقت خوش بوده است ؟
گفت :روزی بر بام بودم . زن همسايه با شوهر می گفت که قرب پنجاه سال است که در خانه توام . اگر بود و اگر نبود . صبر کردم . در سرما و گرما و زيادتی نطلبيدم و نام و ننگ تو نگاه داشتم و از تو به کس گله نکردم . اما بدين يک چيز تن در ندهم که بر سر من ديگری گزينی . اين همه برای آن کردم تاتو مرا ببينی همه ، نه آن که تو ديگری ببينی . امروز به ديگری التفات می کنی . اينک به تشنيع دامن امام مسلمانان گيرم .
حسن گفت :مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه گشت . طلب کردم تا آن را در قرآن نظير يابم . اين آيت يافتم :ان الله لايغفر ان يشرک به و يغفرما دو ن ذلک لمن يشاء .همه گناهت عفو گردانم اما اگر به گوشه خاطر به ديگری ميلی کنی و با خدای شريک کنی هرگزت نيامرزم .
نقل است که يکی از او پرسيد :چگونه ای ؟ گفت :چگونه بود حال قومی که در دريا باشند و کشتی بشکند و هرکسی به تخته ای بمانند .
گفت :صعب باشد.
گفت :حال من همچنان باشد .
نقل است که روز عيد بر جماعتی بگذشت که می خنديدند و بازی می کردند . گفت :عجب از کسانی دارم که بخندند واز حقيقت حال خود ايشان را خبر نه .
نقل است که يکی را ديد که در گورستان نان می خورد . گفت :او منافق است .
گفتند :چرا .
گفت :کسی را که در پيش اين مردگان شهوت بجنبد گويی که به آخرت و مرگ ايمان ندارد .اين نشان منافق بود .
نقل است که در مناجات گفتی :الهی مرا نعمت دادی ، شکر نکردم ،نعمت از من بازنگرفتی . بلا بر من گماشتی، صبر نکردم ، بلا دايم نگردانيدی . الهی ! از تو چه آيد جز کرم ؟
و چون وقت وفاتش نزديک آمد بخنديد و هرگز کس او را خندان نديده بود ؛ و می گفت : کدام گناه ؟ کدام گناه ؟ و جان بداد . پيری او را به خواب ديد و گفت :در حال حيات هرگز نخنديدی ، در نزع آن چه حال بود ؟
گفت :آوازی شنيدم که يا ملک الموت !سخت بگيرش که هنوزش يک گناه مانده است . مرا از آن شادی خنده آمد . گفتم :کدام گناه ؟ و جان بدادم .
بزرگی آن شب که او وفات کرد به خواب ديد که درهای آسمان گشاده بودی و منادی می کردند که حسن بصری به خدای رسيد و خدای از او خوشنود است ، روح الله روحه
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط ساناز|


آخرين مطالب
» این چیه دیگه؟
» یه روز خاص
» عشق از دیدگاه دکتر شریعتی
» پندی از یسنا
» پندی از مالک دینار
» مالک دينار از زبان تذکره الاولیا
» ذکر امام ابوحنيفه از زبان تذکره الاولیا
» سلامی دوباره
» مادر
» یه شعر پر معنی
Design By : Pars Skin